خرید بک لینک
سلام... ساعت سه نیمه شب است توی خابگاه کوچک چاهار تخته ای روی تخت پایین سمت راست وقتی از در وارد میشوی... از دل درد بیدار شده ام و زل زده ام به تاریکی... و دل درد... وای دل درد...چقدر زیاد چقدر زیاد شده این روزها... چرا نمیروم دکتر... چرا تنبلی ام

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 20:12

نشستم توی اتوبوس داستان گوش میدم آهنگ گوش میدم لولیتا میخونم پاهامو بغل میکنم بیرونو نگاه میکنم و فک میکنم بعضی لحظه های زندگی خوبه مثل اونجای آهنگ لبخند مهدی ساکی که میگه وفا نه نه دوا درد دل ریشم:) که آهنگو گوش میدم تا به اونجاش برسم بضی روزا میرسم به اونجای آهنگ خیلی کوتاه چند لحظه بعدم زود تموم میشه ولی میرسم به اونجاهای آهنگ بضی روزا...

برچسب: نمیدونم, نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 20:12

مامان هرسال می نشست روبه رویم و برایم تعریف میکرد امسال زنگ که زد دوباره انگار بار اول است بین حرفهایش حق به جانب و ناراحت گفت اما تو برای تولدتم بیشتر از بقیه اشون اذیت کردی چاهار صب به دنیا اومدی میشد بگویم هزار بار گفته ای و بابت اینکه نصفه شب گن

برچسب: نمیداند,آنطرفتر, نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 20:12


بیماری آزار دهنده ای است که همواره تحت هر شرایطی با هر اوضاع و احوالی با هر فرضی درهر رابطه ای احساس میکنم من هم مقصرم مدام میان رفتارهایم میگردم تا بفهمم چه کرده ام گیج میشوم خسته و ناامید میشوم و بسیار پیش می آید که احساس گناه مداومی با من است بی ک بدانم چرا...

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت: 20:12

صفحه بندی